به گزارش پایگاه خبری نگاه جوان، <span property="schema: name">از چای پذیرائی بزرگداشت حجتی تا چای دبش! </span> <span rel="schema: author"><span lang="" about=" ir/user/268" typeof="schema: Person" property="schema: name" datatype="" xml: lang="">z. mohammadi</span></span> <span property="schema: dateCreated" content="2026-10-11 T 06: 29: 10+00: 00">ی, 07/19/1405 - 09: 59</span>
سید محمد علی گلابزاده: پس از مدتی دوری و مهجوری از یار مهربان و فرزانه دیار کریمان، حجتالاسلام حجتی کرمانی، توفیقی دست داد که به همراهی آقای دکتر طالبی استاندار محترم، آقای اسحاقی مدیر کل ارشاد و آقای ابوسعیدی، به دیدار ایشان برویم؛ مردی که در رهگذار بیش از 9 دهه زندگی و فراز و فرودهای گوناگون، اگرچه با جثّهای نحیف، همچنان از فروغ و روشنی اندیشه و قدرت شگرف و شگفت حافظه برخوردار است آنگونه که وقتی سخن میگوید، گوئی با جوانی روبرو هستیم که آنچه را دیده و شنیده و خوانده، بر لوح ضمیر نقش زده و با توان و قدرت جوانی سخن میگوید.
ایشان از همتایان پیشین خود یاد کرد و به بیان برخی خاطرات پرداخت، اما از آنجا که در دیدار و ملاقات با سالمندان و افراد کمتوان سفارش شده که از نشست طولانی و گپ و گفت زیاد خودداری شود، لذا آقای دکتر طالبی، اصل موضوع را مطرح کرده و با توجه به تلاشهای گوناگون ایشان، برگزاری مراسمی برای گرامیداشت را یادآور میشود، آقای حجتی که تواضع و فروتنی او زبانزد است، با کلامی برگرفته از مودّت و دوستی، ابتدا از پذیرش این درخواست خودداری میکند و سرانجام با اصرار استاندار و تأکید ایشان بر ضرورت قدرشناسی از چهرههای تلاشگر در عرصههای گوناگون و الگوسازی برای نسل جوان، رأی ممتنع خود را اعلام میدارد.
با دریافت این پاسخ دکتر طالبی جلسه را ترک میکند و ما نیز با اندکی تأخیر آمادهی خروج میشویم، اما در آستانهی در، همسر آقای حجتی که از خانوادهای روحانی و شناخته شده است مقتدرانه راه را بر ما میبندد و میگوید: من اصلاً راضی به برگزاری این مراسم نیستم، زیرا در وضعیت موجود که مردم سرزمین ما به دلیل مشکلات اقتصادی، در نهایت سختی، روزگار میگذرانند، هزینه کردن در چنین راههائی شایسته نیست؛ اگر میخواهید خدا را خوش آید، وجوهی از ایندست را بین نیازمندان جامعه تقسیم کنید تا در روز قیامت، من و همسرم جوابگو نباشیم.
مدیر کل ارشاد اسلامی و دائر مدار انجمن مفاخر، یعنی بانی اصلی این مراسم، تمامی تلاش خود را به کار میگیرد تا بر اساس رسالت این انجمن و وظیفهای که در پاسداشت بزرگان بر عهدهی ایشان است، این بانوی خداجو را راضی کند، اما چندان موفق نیست به دنبال ایشان آقای ابوسعیدی، دست به کار توجیه مراسم میشود و اینکه برگزاری چنین بزرگداشتهائی، بارقهی امید جوانانی میشود که گاهی تصور میکنند، در این روزگار، دوغ و دوشاب یکی است و کسی میان خادم و خائن یا دستکم، خدمتگزاران و آدمهای بیتفاوت فرقی قائل نیست.
در اینجا بانوی محترمه، با اکراه میگوید، پس در مراسم، هزینهها را به حداقل برسانید و جز با یک فنجان چای از مدعوین پذیرائی نکنید.
در حالی از ایشان و سایر اعضاء خانواده خداحافظی کرده و از منزل آقای حجتی بیرون میرویم که، با خودم میگویم، بانو، کجای کاری؟! در حالی که شما حاضر نیستید در مراسم بزرگداشت همسرتان جز یک استکان چای پذایرائی شود، کمی آنسوتر، رؤسای محترم چای دبش، میلیاردها دلار و هزارها میلیارد تومان اموال بیتالمال را نوش جان فرموده و ذرّهای هم احساس مسئولیت نکرده، از خدا هم نترسیدند.
بانو کجای کاری؟! برخی بودجههای کلان و صدها میلیارد به نهادها و ارگانهائی داده میشود که در آن حدّ بازدهی نداشته و به کسی هم بدهکار نیستند، تا آنجا که حتی دادِ مجلسیان نیز در آمده و در صحن علنی فریاد میزنند که چه کسی جوابگوی این ارقام بر باد رفته است؟
بانو، خبر نداری که برخی از رانتخوارها با پینهای بر جبین، به چنان چپاولی دست زدهاند که مسلمان نشنود، کافر نبیند، بعد هم یکی سر از خاور در میآورد و خاوری میشود و یکی به سوی باختر میرود و برخی هم با خیال آسوده در میان مردم پرسه میزنند و هیچ باکی هم ندارند.
بانو، اگر بعضی سوء استفاده کنندگان از بیت المال، به اندازه یک هزارم ترس تو از خدا را داشتند، امروز وضعیت اقتصادی ما به جائی نرسیده بود که همسایه ما یکی از کلیههایش را بفروشد تا خرج درمان فرزند سرطانی خود کند!
بانو، جمعی از خدا بیخبر، آن قدر خوردند و بردند که چندین قرضالحسنه و بانک را ورشکست کردند، مال مردم را بالا کشیدند و نهایتاً دولت را بر آن داشتند که برای جلوگیری از بلوای مال باختگان، از بودجههای دولتی بردارد و مطالبات مردم را پرداخت کند.
آری باور کن کار از این حرفها بیرون است. اگر قرار باشد خداوند به خاطر یک پذیرائی ساده در مراسم بزرگداشت همسر خدمتگزار تو، راه بهشت را به رویت به بندد و پاسخگویت کند، یقین بدان که آن مینوی آرزوها آن قدر خلوت خواهد بود که مثل دانشآموزان یک کلاس، میتوان آنها را حضور و غیاب کرد.
بانو، ای کاش یک شاخ موی تو، در سر مفسدین اقتصادیای بود که به اندازه موهای سرشان مفسده آفریدند و از خدا نترسیدند.
شما و همسرت که به درگاه خدا قربی دارید، دعا کنید وطن عزیزمان را از وجود ناپاکانی که چهرهی این سرزمین خدائی را مخدوش کرده و در برابر تاریخ جوابگویمان کردهاند، نجات دهد.