به گزارش پایگاه خبری نگاه جوان، <span property="schema: name">از گرهِ این جشن، راهی به فردا باز کنیم</span> <span rel="schema: author"><span lang="" about=" ir/user/268" typeof="schema: Person" property="schema: name" datatype="" xml: lang="">z. mohammadi</span></span> <span property="schema: dateCreated" content="2026-10-18 T 13: 03: 06+00: 00">ی, 07/26/1405 - 16: 33</span>

ابوذر خواجویی‌نسب: پیش از آن‌که گلیم برای من عنوانی جهانی باشد، بخشی از خانه بود. داری برپا، رشته‌هایی کشیده و دست‌هایی که میان کارِ خانه و رنجِ روزگار، فرصتِ بافتن پیدا می‌کردند. از کودکی با دار گلیم بزرگ شدم و بعدها نیز که در مسیر ثبت جهانی این هنر مسئولیتی داشتم، پشتِ نام‌ها و نقش‌ها، همان دست‌ها را می‌دیدم.

برای همین، خبرِ متوقف‌شدن مراسم سالروز جهانی‌شدن گلیم سیرجان، پیش از هر چیز، یادِ زنانی را در من زنده کرد که این اعتبار از سرانگشتان آنان به شهر رسیده است.

با این‌همه، شاید در این اتفاقِ تلخ، مجالی برای دوباره‌دیدن باشد. وقتی بساطِ مراسم جمع می‌شود، پرسش‌هایی باقی می‌مانند که باید پیش از چیدن صندلی‌ها و فرستادن دعوت‌نامه‌ها پاسخ می‌گرفتند: قرار است سالروزِ کدام دستاوردِ تازه را جشن بگیریم؟ از این اعتبار جهانی، چه چیزی به زندگی بافنده رسیده است؟ کدام دار دوباره برپا شده، کدام بازار رونق گرفته و کدام دختر جوان، آینده‌اش را در ادامه‌دادنِ هنر مادر دیده است؟

سال‌ها پیش، با یادآوری روایت استاد باستانی‌پاریزی از تأثیر فرهنگی «بینوایانِ» ویکتور هوگو بر اهالی پاریز، نوشتم که گلیم می‌تواند فرهنگ سیرجان را به خانه‌های مردمانِ دور ببرد. هنوز هم بر همان باورم. هر دست‌بافته، در میان نقش‌هایش، پاره‌ای از زندگی این سرزمین را با خود می‌برد؛ روایتی از کوه و دشت و کوچ، از ذوق و صبوری و حافظه ‌ی زنانی که زندگی را به نقش می‌نشانند.

عنوان جهانی، فرصتی بود تا این راه گشوده‌تر شود. تا شناختِ بیشتر، به تقاضای بیشتر بینجامد و ثمره ‌ی این اعتبار، به دستِ صاحبِ هنر برسد. اما از شناخته‌شدنِ نام یک شهر تا رونق‌گرفتنِ زندگی بافندگانش، راهی است که با برنامه و پیگیری پیموده می‌شود. راهی که آن روز نیازمندِ همت بود و امروز نیز هست…

بافنده، حسابِ زندگی را روشن‌تر از بسیاری از گزارش‌های ما می‌داند. می‌داند نخ را چند خریده، چند روز پای دار نشسته و دست‌بافته‌اش را به چه قیمتی فروخته است. اگر میان هزینه و دستمزدش تناسبی نباشد و فردای کارش روشن نباشد، آوازه جهانی به‌تنهایی دارِ خانه را برپا نگه نمی‌دارد.

در، از ناهماهنگی و بلاتکلیفیِ مجوز مراسم سخن رفته است؛ موضوعی که متولیان باید درباره‌اش توضیح دهند. اما این گره، می‌تواند ما را متوجه تارهای سستِ دیگری هم بکند.

برای پیوندِ تولید و بازار، آموزش و اشتغال، میراث و گردشگری، چه سازوکار مشترکی داریم؟ چه کسی مسئولِ دنبال‌کردنِ کار تا رسیدن به نتیجه است؟ برنامه‌ای که زمان، مسئول و معیارِ ارزیابی نداشته باشد، به‌آسانی از جلسه‌ای به جلسه دیگر می‌رود و بافنده همچنان منتظر می‌ماند.

قدیمی‌های ما می‌گفتند: «کاسه‌ای دارم ارک پرک، تو پر کنی من پر ترک.» کارِ مشترک، با همین فهم پیش می‌رود. هرکس سهمی بگذارد تا حاصل، به سفره همه برسد.

بافندگان، سهمِ خود را با سال‌ها کار و حفظِ مهارت ادا کرده‌اند. اکنون باید سهمِ دستگاه‌های مسئول نیز معلوم باشد. یکی در آموزش، دیگری در تأمین و حمایت، آن یکی در بازار و معرفی. شهر جهانی به چنین همراهیِ پیوسته‌ای نیاز دارد.

جشن، اگر مجالی برای دیده‌شدنِ بافنده، فروشِ اثر، شنیدنِ تجربه‌ها و گشودنِ راهی تازه باشد، ارزشمند است؛ وگرنه چراغ‌هایش که خاموش شود، بافنده می‌ماند و همان گره‌هایی که پیش از جشن، در کار و زندگی‌اش بود.

شاید این توقف، مجالی باشد تا به زبان خودمان «پاچه ور بمالیم» بافندگان، اهل بازار و پژوهشگران را دور یک میز بنشانیم و راهِ آمده را بی‌تعارف بازبینی کنیم.

از شمار و وضعیت دارهای فعال تا دشواری تأمین مواد اولیه، از کیفیت آموزش تا راه‌های فروش و موانع صادرات. باید بدانیم کجا ایستاده‌ایم، چه گره‌هایی بر کار افتاده و گشودن هر گره بر عهده کیست.

حاصل این هم‌نشینی نیز باید برنامه‌ای روشن باشد. با مسئولیت‌های مشخص، زمان‌بندی اجرا و گزارشِ پیشرفت در برابر چشم مردم. اعتبارِ عنوان جهانی، زمانی در زندگی این شهر ریشه می‌دواند که بافنده اثرش را در رونقِ کار و بهبودِ معاش خود ببیند و نسل تازه، در آموختن این هنر، چشم‌اندازی برای آینده بیابد.

روزی نوشته بودم: «گلیم دست‌باف مرگ ندارد…» این باور، ریشه در حافظه مادران و مادربزرگ‌های ما دارد. در دست‌هایی که زندگی را، با همه دشواری‌هایش، نقش زدند و به یادگار گذاشتند. اما ماندگاری این میراث، به انتخاب دختران امروز نیز وابسته است.

باید پای دار، جایی برای آرزوهای آنان باشد. با دستمزدی منصفانه، بازاری در دسترس و آینده‌ای که بتوان به آن دل بست. هنری که زندگی را نقش می‌زند، باید زندگیِ بافنده‌اش را نیز سامان دهد. آن‌گاه، سالروز جهانی‌شدن که از راه برسد، شادی‌اش پیش از آن‌که در تالار مراسم بنشیند، به خانه بافنده راه یافته است.

روایت‌های بیشتر در اقتصاد بازگشت به نگاه جوان